پاسدار احمدی نژاد-شعری از اسـماعـیـل خـویـی
Jul 25th, 2009ـ و که بود
آن که،
در سکوتِ خونفشانِ بامداد،
تیربارهای جان شکار چون ز قاه قاهِ مرگ می فتاد،
هر اسیرِ نیم کُشته ای
به تیرِ واپسینِ او
ــ پیامِ خونی ی خلاص ــ
سر به خاک می نهاد؟
ـ پاسدار احمدی نژاد !
ـ و که بود
آن که مرگ را
به خوانسرای§ میکونوس
داد داد؟
ـ پاسدار احمدی نژاد !
ـ و که بود
آن که،
با امامِِ مرگ روی مرگ پوی مرگ خوی مرگ جوی خویش،
رو به روی انقلابِ تازه روی تازه خوی تازه جوی ما
ایستاد؟
ـ پاسدار احمدی نژاد !
یا کی است
آن که با درونِ دینسور
و برونِ دلقکی،
در خشونت و به جهل و در گذشته ماندگی
و شگرد و شیوه های خنده آورش به گفت و کرد،
می تواند آبروی ملتی
را
داد در جهان به باد؟
ـ پاسدار احمدی نژاد !
کیست
آن که پایههای منبر ولایت فقیه را
در خطر اگر ببیند او،
نیمی از ـ و یا چرا نه؟ ـ تک تک و تمامِ امتِ عزیز را
یا کُشد و یا دهد به کُشتن،
از سرِ خلوص،
در رهِ جهاد؟
ـ پاسدار احمدی نژاد !
یا کی است،
از یکایکِ گروه مؤمنان،
ذوب گشته تر
در نظام و در امام و در مرام و در تمامِ جذبه ی ولایتِ فقیه،
این نظامِ کین و کُشتن و عناد؟
ـ پاسدار احمدی نژاد !
پس، به جاست
و سزاست
تا که آبدارچی شود به بارگاهِ واپسین امیرمؤمنین،
این گروهِ برکشیدگانِ خویش را اراده و مراد،
پاسدار احمدی نژاد !
وقت شد که طنز را فروگذارم و
کوکِ ساز را دگر کنم؛
و ز دوسویه و دو رویه،
با زبانِ هزلْ جِدّ و خشمخند، دم زدن
حذر کنم.
و
رو به رو شوم به شعر با
آبدار احمدی نژاد؛
و زبانِ خویش را
سادهتر کنم،
تا بفهمد این تدارکاتچی ی بی سواد،
آبدارِ تازه کار احمدی نژاد
آی
برکشیده ی امامِ واپسین،
پیشتازِ پس پسانه رفتن ِ سپاهِ دین
به سوی پرتگاه های کین!
با شعورِ عام و با شعارهای عامّه پسند،
خاتمی چه کرد؟
تا تو چون کنی:
ای شعارهای تو،
چون شعورِ تو،
ز جهل و ابلهانگی،
این نمود و آن نماد،
پاسدار احمدی نژاد؟ !
خود ببین به جای خود چه کردهای:
ربع قرنِ پیش
هرکه بود از روانگان به راه مردمی
هم لگام با تو پیش میشتافت؛
حالیا،
و لیک،
مردم اش به مردمی پذیره نیستند
جز هرآن که او، به پهنه ی نبرد، در برابر تو ایستاد،
یا که خواهد ایستاد:
پاسدار احمدی نژاد !
خاکِ زادبومِ خویش را
دوست داشتن
به باورِ تو
کافری ست:
حال
آن که آدمی ز خاک بر شکفته است؛
و ز به غربت اوفتادگان بپرس
تا مبرهن آیدت
که خاکِ خود به زیرِ پا نداشتن
عین خاک برسری ست:
ای برو، برو، برو، که خاک،
خاک،
خاک
بر سرِ تو باد:
پاسدار احمدی نژاد !
دین برای آدمی، نه آدمی برای دین.
مرگ بهر زندگی، نه زندگی برای مرگ.
زنده باد سرخوشی!
زنده باد عشق!
مرگ برهرآنچه زاید از ملال و کین!
از روان و جان آدمی زدوده باد
یاد و نام ِ هرکه او بنای فکر ِساده باورانِ خلق را
پایه براصول کج نهاد:
آن که چشمِ خیره گشته ی تورا به روی عشق بست
و درون تیره گشتهی تورا به روی کینه برگشاد،
پاسدار احمدی نژاد !
این بُلندجا که چرخ بالِ خدعه و دغا تورا برآن نشانده است
تپه نیست:
کوه سر برآسمان کشیده ای ست
که در اوج دانش و توانش ِ
حرفه ای
بوده هرکه خویش را بدان رسانده است.
ای سپورِ بُقعه های کهنه ی امامزادگانِ معجزاتشان
تمام
چشم و گوشِ خلق را هماره راهبر به کوری و کری!
گَردْگیرِ مخلصِ ضریحِ حضرتِ امامِ نفرت آوری و کینه گستری!
ناسپاس تر زمرگ در برابرِ حیات،
بی هراستر ز جهل در ستمگری!
آبیارِ بوته های حنظلِ دروغ:
آبشانِ ز چشمه های تشنگی فزای دشتی از سراب،
کودشان ز فضله های گندِ لاشخوارگانِ قهر و خودسری!
باری،
ای مقنّی الخلاء بیتِ رهبری!
تو چه می کنی براین چکاد؟
پاسدار احمدی نژاد !
دشمن یگانگی!
سرسپار و پاسدار ِ مذهبِ دروغ و زور و بندگیّ و نابرابری!
ای عدوی خانگی!
راست است:
نیز
هم تومان برادری:
همچنان که بوده رستمِ نبرده را
برادری به شومی ی شغاد،
پاسدار احمدی نژاد !
و به یاد دار
کان نبهره نابرادر، آن گراز ِ بدنهاد،
جان به در نبرد
از کمان و تیرِ رستم، آن هژبر ِ زال زاد،
های،
پاسدار احمدی نژاد !
باش تا که دادگاهِ مردمان تورا
بر به گورزارهای بی شمارِ کشتگانِ هرچه آرمانِ مردمی ست
گوربان کناد،
های آهای ، نابکار،
پاسدار احمدی نژاد !
دوم سپتامبر ۲۰۰۵ ـ بیدرکجا
§ “خوانسرا” را به جای رستوران به کار می برم
بسیار عالی زیبا بود